ایوب ۳

Dette kapitlet er ikke spilt inn med denne stemmen ennå. Teksten nedenfor er ترجمه قدیم — Old Persian Version (1895) i sin helhet, og det er den samme teksten som blir lest opp.

و بعد از آن ایوب دهان خود را باز کرده، روز خود را نفرین کرد.

و ایوب متکلم شده، گفت:

«روزی که در آن متولد شدم، هلاک شود و شبی که گفتند مردی در رحم قرار گرفت،

آن روز تاریکی شود. و خدا از بالا بر آن اعتنانکند و روشنایی بر او نتابد.

تاریکی و سایه موت، آن را به تصرف آورند. ابر بر آن ساکن شود. کسوفات روز آن را بترساند.

و آن شب را ظلمت غلیظ فرو‌گیرد و در میان روزهای سال شادی نکند، و به شماره ماهها داخل نشود.

اینک آن شب نازاد باشد. و آواز شادمانی در آن شنیده نشود.

لعنت کنندگان روز، آن را نفرین نمایند، که در برانگیزانیدن لویاتان ماهر می‌باشند.

ستارگان شفق آن، تاریک گردد و انتظار نوربکشد و نباشد، و مژگان سحر را نبیند،

چونکه درهای رحم مادرم را نبست، و مشقت را ازچشمانم مستور نساخت.

«چرا از رحم مادرم نمردم؟ و چون از شکم بیرون آمدم چرا جان ندادم؟

چرا زانوها مراقبول کردند، و پستانها تا مکیدم؟

زیرا تا بحال می‌خوابیدم و آرام می‌شدم. در خواب می‌بودم واستراحت می‌یافتم.

با پادشاهان و مشیران جهان، که خرابه‌ها برای خویشتن بنا نمودند،

یابا سروران که طلا داشتند، و خانه های خود را ازنقره پر ساختند.

یا مثل سقط پنهان شده نیست می‌بودم، مثل بچه هایی که روشنایی را ندیدند.

در آنجا شریران از شورش باز می‌ایستند، و درآنجا خستگان می‌آرامند،

در آنجا اسیران دراطمینان با هم ساکنند، و آواز کارگذاران رانمی شنوند.

کوچک و بزرگ در آنجا یک‌اند. وغلام از آقایش آزاد است.

چرا روشنی به مستمند داده شود؟ و زندگی به تلخ جانان؟

که انتظار موت را می‌کشند و یافت نمی شود، و برای آن حفره می‌زنند بیشتر از گنجها.

که شادی وابتهاج می‌نمایند و مسرور می‌شوند چون قبر رامی یابند؟

چرا نور داده می‌شود به کسی‌که راهش مستور است، که خدا اطرافش را مستورساخته است؟

زیرا که ناله من، پیش از خوراکم می‌آید و نعره من، مثل آب ریخته می‌شود،

زیرا ترسی که از آن می‌ترسیدم، بر من واقع شد. و آنچه از آن بیم داشتم بر من رسید.

مطمئن و آرام نبودم و راحت نداشتم وپریشانی بر من آمد.»